

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. .jpg)
شهادت بزرگ .
با زنگ تلفن جا خوردم . نگاهی به ساعت انداختم .چهار و نیم صبح بود .بیش از یک ساعت به اذان صبح مانده بود . صدای زنگ تلفن در آن ساعت نگران کننده است . دل نگران ، گوشی را برداشتم .سردار شریف بود . پرسید :
از سردار سلیمانی خبری دارید ؟
-حاج قاسم ؟ چیزی شده ؟
- چند شبکه خارجی خبر داده اند سردار سلیمانی شهید شده ! ان شاءالله که شایعه است !
سخنگو و مسئول روابط عمومی کل سپاه می خواست ، راست یا دروغ بودن خبر را بداند . پیش از این هم چند بار شایعه ترور و زخمی شدن حاج قاسم در شبکه ها و فضای مجازی پخش شده بود . به خودم قبولاندم یا می خواستم بقبولانم این هم از دروغ ها و شایعه پراکنی های همیشگی آن هاست .
با ستاد فرماندهی تماس گرفتم . گوشی را به سردار قاآنی دادند ! آرزو کردم بگوید شایعه است ؛ اما این را نگفت ! خبر حقیقت داشت ! انگار دنیا روی سرم آوار شد . بهت زده از خانه بیرون زدم . خبر را به آقای شریف دادم و به طرف ستاد حرکت کردم . بیست دقیقه ای راه بود ابر نازکی آسمان را پوشانده بود .، رمقی برای باریدن نداشت . باران اشک صورتم را خیس کرده بود . از ماشین که پیاده شدم ، سوز زمستانی به طرفم هجوم آورد ؛ اما نتوانست به آتشی که به جانم افتاده بود ، غلبه کند . وارد ستاد شدم ، یک راست به اتاقش رفتم . همیشه به بهانه ای به دفترش می رفتم تا او را ببینم . برای آمدنش ، برای دیدنش لحظه شماری می کردم . همان عادت ، مرا به اتاقش کشاند . جای خالی اش بغضم را به انفجار تبدیل کرد ...
حادثه ، ساعت یک وبیست دقیقه ی نیمه شب روز جمعه سیزدهم دی ماه 1398 اتفاق افتاد ه بود. سردار قاآنی ، همان ساعت با خبر شده و به فرماندهی رفته بود . خبرهای اولیه ، این بود که حمله ی هوایی در محدوده ی فرودگاه بغداد روی داده است . کم کم معلوم شد که حمله را آمریکا کرده و بعد خبری غیر رسمی با موضوع کشته شدن قاسم سلیمانی و ابومهدی المهندس منتشر کرده است . یک ساعت پس از آن ، وزرات دفاع آمریکا اعلام رسمی کرده بود که قاسم سلیمانی ، به دستور شخص ترامپ ، رئیس جمهوری آمریکا ، ترور شده است . سردار قاآنی گفت که حسین پور جعفری هم با سردارسلیمانی شهید شده و بچه های کادر حفاظت : هادی طارمی ، وحید زمانیان و شهرود مظفری نیا هم جزء شهدا هستند . همان جا با حالی نگفتنی ، پیام تسلیتی به محضر امام خامنه ای نوشتم . ساعت شش صبح ، شبکه خبر سیما هم خبر را اعلام کرد .
به فرماندهی سپاه رفتم . جلسه ای بود و پس از آن بیانیه سپاه صادر شد . تصمیم گرفته شد از دشمن انتقام گرفته شود . از آن جا به خانه ی سردار سلیمانی رفتم . چند نفر از سردارن سپاه و فرمانده هان در آن جا بودند . برادر و بچه های حاج قاسم ، دنبال وصیت نامه گشتند ؛ آن را توی اتاقش پیدا کردند . سردار سلیمانی ، اتاق کوچکی در خانه شان داشت ؛ اتاق کارش بود . زمستان ها گاهی عبای زمستانی اش را روی دوشش می انداخت و مشغول کار و مطالعه می شد . دیدن آن اتاق با صفا ، قلبم را آتش زد .
ماهایی که آن جا از جای خالی اش می سوختیم ، همیشه احتمال شهید شدنش را می دادیم . من و همه دوستان قدیمی اش می دانستیم چه شوقی برای شهادت دارد . روزی که در کنگره شهدای گیلان گفت : « اگر امروز کسی را دیدید که بوی شهید از کلام او ، از رفتار او ، از اخلاق او ، استشمام شد ، بدانید او شهید خواهد شد . » همان موقع یقین کردم که شهید می شود . این کلام معروف که میلیون ها نفر آن را شنیدند و خواندند و دهان به دهان نقل کردند ، وصف حال خود او بود .
پیش از ماها ، امام خامنه ای ، شهادت را در وجود حاج قاسم دیده بودند . پانزده سال پیش ، سال 84 ، در کرمان و خانه ی شهید عظیم پور ، وقتی جواد روح اللهی - داماد خانواده شهید - از مقام معظم رهبری درخواست قول شفاعت کرد ، ایشان فرمودند : « اولین کسانی که در این مجموعه ی ما ، به حسب قاعده ، حق شفاعت دارند ، این شهیدها هستند و امثال این شهید ها ؛ دوم پدر و مادر شهدا هستند . »
بعد حضرت آقا نگاهی به حاج قاسم سلیمانی که در جمع بود ، کردند و گفتند : « این آقای حاج قاسم هم از آن هایی ست که شفاعت می کند ان شاءالله . از ایشان قول بگیرید ؛ به شرطی که زیر قول شان نزنند ! »
وصیت نامه اش را باز کردیم ، دیدیم عاشقانه و عارفانه از خداوند طلب شهادت کرده است . نوشته بود : « خدایا از کاروان جا مانده ام . چطور ممکن است کسی را که چهل سال بر درت ایستاده ، نپذیری ؟ »
نوشته بود :« من به امید شهادت ، سر به بیابان ها گذاشته ام ؛ از این صحرا به آن صحرا می روم ! »
حسین آقا پسر ارشد سردار سلیمانی ، می گفت پدرم به چیزی که آرزویش را داشت و سال ها دنبالش بود رسید . خیلی وقت ها که توی خانه با او صحبت می کردیم ، به ما می گفت من دنبال شهادت هستم .
سردار سلیمانی ، از دوران جنگ ، در معرض شهادت بود . رادیو منافقین ، همیشه به او توهین یا او را به شهادت تهدید می کرد . سال 1360 ، در عملیات طریق القدس مجروح شده بود و او را به بیمارستان قائم مشهد برده بودند . منافقین می خواستند او را در بیمارستان شهید کنند . از این موضوع خبر نداشتیم . چند ماه قبل از شهادتش ، یک روز با هم برای دیدن آیت الله موحدی کرمانی به خانه شان رفتیم . ایشان به حاج قاسم گفت : « یادتان می آید مجروح بودید ، شما را در مشهد بستری کردند ؟ منافقین ، نقشه ترور شما را کشیده بودند . برادرزاده ام مصطفی ، شما را از دست منافقین نجات داد! »
ظاهراً یکی از پزشکان بیمارستان ، از اعضای گروهک منافقین بوده و می خواسته او را از پا در بیاورد . مصطفی موحدی کرمانی و دوستش ، با کمک یک پرستار کرمانی ، حاج قاسم را از آن بخش خارج کرده و نگذاشته بودند آن دکتر خائن نقشه اش را عملی کند .
در این چند سال گذشته ، سردار سلیمانی ، جدی تهدید می شد . قرار بود سلیمانی را همراه عماد مغنیه بکشند ، و موفق نشدند . مغنیه و سردار سلیمانی ، در یک ساختمان بودند ؛ حاج قاسم از یک در ، و عماد مغنیه از در دیگر خارج شد و به شهادت رسید .
مهر 1397 ، در جلسه فرماندهی ، بچه های نیرو گزارشی آوردند که از برنامه ریزی آمریکایی ها و اسرائیلی ها برای کشتن او حکایت می کرد . بر روی گزارش نوشت : « ان شاءالله خداوند شهادت را به دست بدترین دشمنان دینش نصیب من کند . »
او عاشق شهادت بود و چهل سال دنبال شهادت می گشت . دشمن هم دربه در دنبال او بود .
سال 1398 ، در روزهای محرم که حاج قاسم در بیت الزهرا ء برنامه داشت ، طرحی برای ترورش ریخته بودند . حتی خانه ی کنار بیت الزهراء را خریده و مواد منفجره ی زیادی به آن جا منتقل کرده بودند . قصد داشتند این بیت را وسط عزاداری منفجر کنند تا سردار سلیمانی را همراه شمار زیادی از عزاداران بکشند ؛ اما این نقشه هم به همت نیروهای اسلام خنثی شد .
اسرائیلی ها بارها در لبنان ، سوریه و عراق ، قصد کشتن سردار سلیمانی را داشتند ؛ اما او همیشه می گفت میوه ی رسیده را باید چید !
سردار سلیمانی ، چند بار در محاصره قرار گرفت ؛ یا محاصره بود ، یا وارد محاصره شد تا آن را بشکند . نگاه نکرد چون فرمانده است ، جایی برود که مشکل امنیتی نداشته باشد . حاج قاسم در همه ی خطوط عملیاتی بر ضد داعش حضور داشت و ده ها بار در یک قدمی شهادت قرار گرفت . در محاصره ی حلب ، اولین نفری بود که با چرخ بال وارد حلب شد و هدف هجوم ضد هوایی دشمن قرار گرفت . اولین کسی بود که شبانه با هواپیما وارد فرودگاه حلب شد ، در حالی که فرودگاه زیر آتش گلوله ی توپ ها و راکت های کاتیو شا بود ، و بعد از او ، نیروهای دیگر آمدند .
در تِدمُر هم سردار سلیمانی ، جلودار نیروها بود و اولین کسی بود که با فرودش ، فرودگاه تدمر را بازگشایی می کند ! در عملیاتی دیگر ، در حالی که آمریکایی ها در جناح راست ، و داعش در جناح چپ حضور داشتند ، او با چرخ بال به جبل الغراب ، سنجری و بئر طیاریه می رود . این حرکت ، اثر زیادی بر تقویت روحیه رزمنده ها و فرماندهان حاضر در آن خط می گذارد . همان جا طرح ادامه ی عملیات ریخته می شود ، و با پبروزی به پایان می رسد .
تروریست ها چند بار محل حضور حاج قاسم را شناسایی کرده و به او هجوم برده بودند . یک بار در باشکوی حلب ، با تیرهای مستقیم به او حمله کردند . بار دیگر ، در سابقیه در جنوب حلب ، ماشینش را به رگبار بستند . در قلعه ی حلب ، هدف تیر قناصه قرار گرفت . در شمال حماه ، یک تکفیری انتحاری نزدیک حاج قاسم منفجر شد . در ابو کمال ، تک تیرانداز داعشی ، او را هدف گرفت ؛ اما تیرش کمی به خطا رفت و گلوله به بلوک دیوار خورد ؛ طوری که تکه های خرد شده ی بلوک به سر و صورت و چشم حاج قاسم ریخت !
این اتفاقات ، هر یک می توانست به شهادتش منجر شود . خواست خدا بود که شهادت حاج قاسم ، نه به دست یک تروریست عادی ، بلکه توسط شخص رئیس جمهوری آمریکا رقم بخورد . امام خامنه ای ، غروب روز شهادتش ، به خانه ی سردار سلیمانی تشریف آوردند . ایشان ، شهادت حاج قاسم را « شهادت بزرگ » خواندند . اشاره کردند که حاج قاسم ، صد بار در معرض شهادت قرار گرفته بود ، و فرمودند که او به دست خبیث ترین انسان ها یعنی آمریکایی ها به شهادت رسید .
آخرین دیدارم با سردار سلیمانی ، روز یکشنبه هشنم دی ماه بود . گفت « می خواهم بروم قم . » گفتم « میخواهی بروی دیدار علما ؟ گفت « نه . بگذار برای بعد . » رفت قم و با رفقایش خداحافظی کرد .
سه شنبه دهم دی به سوریه رفت . فرمانده هان در آن جا به استقبالش می آیند . با هم به خانه ای می روند که بعضی فرمانده هان در آن جا مستقر بوده اند . با آن ها که صحبت کردم ، می گفتند رفتار حاجی ، این بار فرق کرده بود . بر خلاف همیشه ، اصلاً از کار حرف نزد . پرسیدیم « کجا برویم ؟ » گفت « هیچ جا نمی خواهم بروم . » فقط سفارش های کلی کرد و تا شب به خوش و بش و شوخی و خنده گذشت . سه شنبه شب رفت لبنان . عصر چهارشنبه برگشت . قرار نبود به لبنان برود . آن جا هم به سید حسن نصرالله می گوید « کاری ندارم ! فقط آمده ام ببینمت ! جلسه با حرف های معمول و شوخی می گذرد . برخلاف همیشه می گوید« دوربین بیاورید ؛ عکس بگیریم .» چند عکس یادگاری می گیرند . سید حسن نصرالله به او می گوید « رسانه های آمریکایی ، روی شما تمرکز کرده اند . دارند زمینه فراهم می کنند برای ترور شما » . حاج قاسم فقط می خندد! شبانه به سوریه برمی گردد . وقتی از لبنان برگشت ، خوشحالی خاصی توی چهره و رفتارش بود . صبح پنج شنبه ، یک ساعت قبل از اذان صبح بیدار شد . می خواست وضو بگیرد ، با صدای بلند می خواند :
- ای لشکر صاحب زمان ، آماده باش ، ... آماده باش !
خانه ای بود که حاج قاسم گاهی برای استراحت به آنجا می رفت . عصر پنج شنبه از همراهان جدا می شود و به آن خانه می رود . آخرهای شب ، آماده ی رفتن به فرودگاه می شود . از همه ، حتی از نیروهای خدماتی حلالیت می طلبد و با همه خداحافظی می کند .همه ی کارهایش در این سفر غیر عادی بوده . برای همین ، یاران همیشگی اش اصرار می کنند به عراق نرود . او با لبخند می گوید « می ترسید شهید بشوم ؟! » بعد هم آرام و شمرده می گوید « میوه وقتی می رسد ، باغبان باید آن را بچیند ! »
یارانش این بار با دل شوره بدرقه اش می کنند . ساعت دوازده شب ، هواپیما پرواز می کند . حاج قاسم می بایست پیامی را به نخست وزیر عراق می رساند . به سید حسن نصرالله گفته بود « خودم باید به بغداد بروم .» هواپیمای حاج قاسم در فرودگاه بغداد می نشیند. ابومهدی المهندس به استقبالش امده بود . با هم با دو ماشین از فرودگاه خارج می شوند و هدف حمله ی موشکی نیروهای آمریکایی قرار میگیرند ؛ هر دو و همراهان شان از جمله حسین پورجعفری ، یار چهل ساله اش ، شهید می شوند . عکس انگشتری و دست بریده ای که از پیکر حاج قاسم باقی مانده ، در اولین ساعات ها در فضای مجازی و شبکه ها پخش شد ؛ که خیلی اثر گذار بود .
وقتی خبر به سوریه می رسد ، یکی از دوستانش به اقامتگاه حاج قاسم می رود ، می بیند کاغذی روی میز حاج قاسم است . روی آن نوشته بود ؛ « خداوندا ، مرا بپذیر . خداوندا ، عاشق دیدارت ام ؛ همان دیداری که موسی را ناتوان از ایستادن و نفس کشیدن نمود .» روی همان کاغذ نوشته بود : « الحمد لله رب العالمین . خداوندا ! مرا پاکیزه بپذیر . » دو بار دیگر هم عبارت « خداوندا ! مرا پاکیزه بپذیر .» را نوشته و زیر هر یک امضا کرده است .
گویی می خواسته سندش را محکم کند . یارانش ، با دیدن این کاغذ ، تازه متوجه می شوند که این سفر ، سفر خداحافظی حاج قاسم بوده است .
خیلی افسوس می خورم . کاش در دیدار آخر ، یک بار دیگر پیشانی اش را بوسیده بودم ! باورم نمی شد جلسه آخرمان باشد .
برگرفته از کتاب « حاج قاسمی که من می شناسم »
خاطرات علی شیرازی
- به اهتمام : « سعید علامیان »
ناشر : « خط مقدم »
پیوند ها :
ماجرای کودکی که به حاج قاسم گل اهدا می کند - ویدیو - 5 دقیقه
شرط شهید شدن ، شهید بودن است - یک دقیقه
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)