

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. 
محبوب من آمد
بین مرحوم آیت الله صدوقی و شهید بابایی علاقه ای دو جانبه بود ؛ به طوری که در زمان حیات آیت الله صدوقی ، عباس پیوسته به دیدار ایشان می رفت و پس از شهادت نیز هر گاه فرصت می کرد بر مزار آن شهید حاضر می شد و معمولاً سری هم به منزل آن مرحوم می زد . او بیشتر با خادم بیت ، بابا رجب علی مأنوس بود .
آخرین بار که به یزد رفتیم ، عباس گفت مستقیم به منزل آقای صدوقی برویم . به خانه آقا که رسیدیم دیر وقت بود . در زدیم . آقا رجب علی در را باز کرد ، تا چشمش به ما افتاد ، عباس را در آغوش گرفت و گفت:
«خوش آمدید . منتظرتان بودم. »
عباس در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود گفت :
»بابا رجب علی ! دلم برای تو خیلی تنگ شده بود . »
رجب علی در حالی که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود گفت :
« شما بوی آقا را می دهید .»
شنیده بودم که عباس هر وقت به دیدارآیت الله صدوقی می آمده ؛ آقا می فرموده اند :
« محبوبم آمد ».
وارد خانه که شدیم رجب علی مقداری شیرینی آورد . در حالی که بشقاب شیرینی یزدی را جلو عباس گرفته بود ، نگاه پر معنا به او کرد . عباس گفت :
« بابا رجب علی ! خواب آقا را ندیدی ؟ »
رجب علی سری تکان داد و گفت :
« چرا .»
عباس گفت : « برایمان تعریف می کنی ؟ »
رجب علی چیزی نگفت . لحظاتی در سکوت گذشت . ناگهان از جا برخاست . اندام تکیده اش را حرکتی داد و سپس آرام در گوشه ای نشست . آهی کشید و گفت :
« چند شب پیش دلم خیلی گرفته بود . می خواستم بخوابم ؛ ولی خوابم نمی برد . به حیاط آمدم . آسمان را نگاه کردم و به یاد شب هایی افتادم که آقا در خلوت زمزمه می کرد و اشک می ریخت . بی اختیار گریه ام گرفت و می خواستم فریاد بزنم . »
بابا رجب آهی کشید و ساکت شد . عباس که گویا از همه ما بی تاب تر به نظر می رسید ملتمسانه گفت :
« بابا رجب نگفتی چه خوابی دیدی ؟»
رجب علی اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد :
« بعد برگشتم به داخل اتاق ، پای همین تخت که شما روی آن نشسته اید . روی زمین دراز کشیدم و خوابم برد . خواب دیدم که در داخل ایوان مشغول کار هستم . آقا آمدند و روی همین تخت نشستند . گفتم آقا پتوی روی تخت پر از خاک است . اجازه دهید تا آن را بتکانم . آقا فرمودند : «نه . من کار دارم و باید بروم .» بعد از من پرسیدند : « رجب علی ! مهمان ها آمده اند ؟ »
گفتم : « بله آقا ! امّا من آنها را نمی شناسم . »
رجب علی دست بر محاسن سفیدش کشید و گفت :
« در خواب نتوانستم چهره ها را تشخیص دهم . آقا نگاهی به من کرد و فرمود : « از آنها خوب پذیرایی کن . آنها برای من خیلی عزیز هستند . » گفتم : « آقا آنها خیلی وقت است که منتظر شما هستند . » آقا در حالی که قصد رفتن داشتند ، سرشان را برگرداندند و فرمودند :
« رجب علی ! من کار دارم . نمی توانم بیش از این بمانم ؛ ولی به زودی آنها را خواهم دید. » آقا این جمله را فرمودند : و از ایوان خارج شدند .
آنگاه رجب علی رو به عباس کرد و گفت :
« من منتظر میهمان بودم و حالا شما آمده اید .
عباس سرش را پایین انداخت . دستی بر سر کشید و گفت :
«بابا رجب ! آقا چیزی نگفت ؟ »
رجب علی گفت : چرا . وقتی من خیلی اصرار کردم ، آقا فرمودند : » من آنها را دوست دارم ؛ امّا نمی توانم ببینمشان . »
عباس از خود بی خود بود و پیوسته تکرار می کرد : « آقا چرا نخواست ما را ببیند ؟»
ناگهان از جا برخاست و ما هم از آقا رجب علی خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم . از عباس پرسیدم :
« کجا می رویم ؟»
او پاسخ داد :
« می رویم بر سر مزار آقا »
او در طول راه ، آرام با خود زمزمه می کرد . چند بار خواستم با او حرف بزنم ؛ اما حال و هوای او را که می دیدم منصرف می شدم . مقابل مسجد محمدیه که رسیدیم ، عباس بی درنگ در ماشین را باز کرد و به طرف مقبره آیت الله صدوقی رفت . ما به دنبال او وارد حیاط مسجد شدیم . عباس آرام آرام به مقبره نزدیک شد و مانند سربازی که در برابر فرمانده ارشدی می ایستد ، به حالت خبردار ایستاد . زیر لب چیزی را زمزمه می کرد . ما خیلی آرام به او نزدیک شدیم . همچنان در حال نجوا کردن بود و قطرات اشک بر گونه اش می غلتید . دستم را بر شانه اش گذاشتم . با بغضی که گلویش را می فشرد گفت :
« شما نمی دانید چرا ؟ »
آن شب عباس حال عجیبی داشت . او هر وقت که خسته می شد و غصه ها دل او را به تنگ می آوردند به دیدار آیت الله صدوقی می شتافت و حالا گویا این دوری صبر از او برده بود . مانند کودکی که از مادر دور افتاده باشد زار زار گریه می کرد.
سرانجام ، وقتی عباس آرام گرفت ، به اصرار ما سوار ماشین شد و به سمت اصفهان حرکت کردیم . در تمام طول راه چشمانش را بسته و گویی قدری آرام شده بود . از این ماجرا حدود دو هفته می گذشت . یک روز که در پشت میزم نشسته و در حال بررسی پرونده ها بودم ، ناگهان تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم . کسی پشت خط گریه می کرد . انگار می خواست چیزی بگوید ؛ ولی گریه امانش نمی داد . بی صبرانه گفتم :
« حرف بزن تو کیستی ؟ چرا ... »
صدایی از آن طرف گوشی گفت :
« حاجی ! عباس ...»
گویی او را برق گرفته بود . با صدای لرزانی گفت :
« عباس شهید شد . هواپیمای او را زدند . »
در جای خود خشک شد م . دیگر توان سخن گفتن نداشتم . گوشی از دستم افتاد . به طرف پنجره رفتم . گویی اشک در چشمانم خشک شده بود .
حالا به راز خواب رجب علی و گریه های عباس پی برده بودم .
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)