menusearch
shahidoshahed.ir

شهید بابایی و شهید آیت اله صدوقی ,

۱۴۰۲/۱۱/۱۶ دوشنبه
(1)
(0)
شهید بابایی و شهید آیت اله صدوقی
شهید بابایی و شهید آیت اله  صدوقی

محبوب من آمد 

بین مرحوم آیت الله صدوقی و شهید بابایی علاقه ای دو جانبه بود ؛ به طوری که در زمان حیات آیت الله صدوقی ، عباس پیوسته به دیدار ایشان می رفت و پس از شهادت نیز هر گاه فرصت می کرد بر مزار آن شهید حاضر می شد و معمولاً سری هم به منزل آن مرحوم می زد . او بیشتر با خادم بیت ، بابا رجب علی مأنوس بود .

آخرین بار که به یزد رفتیم ، عباس گفت مستقیم به منزل آقای صدوقی برویم . به خانه آقا که رسیدیم دیر وقت بود . در زدیم . آقا رجب علی در را باز کرد ، تا چشمش به ما افتاد ، عباس را در آغوش گرفت و گفت:

«خوش آمدید . منتظرتان بودم. »

عباس در حالی که اشک از دیدگانش جاری بود گفت : 

»بابا رجب علی ! دلم برای تو خیلی تنگ شده بود . » 

رجب علی در حالی که اشک شوق در چشمانش جمع شده بود گفت : 

« شما بوی آقا را می دهید .» 

شنیده بودم که عباس هر وقت به دیدارآیت الله صدوقی می آمده ؛ آقا می فرموده اند : 

« محبوبم آمد ». 

وارد خانه که شدیم رجب علی مقداری شیرینی آورد . در حالی که بشقاب شیرینی یزدی را جلو عباس گرفته بود ، نگاه پر معنا به او کرد . عباس گفت : 

« بابا رجب علی ! خواب آقا را ندیدی ؟ » 

رجب علی سری تکان داد و گفت : 

« چرا .» 

عباس گفت : « برایمان تعریف می کنی ؟ » 

رجب علی چیزی نگفت . لحظاتی در سکوت گذشت . ناگهان از جا برخاست . اندام تکیده اش را حرکتی داد و سپس آرام در گوشه ای نشست . آهی کشید و گفت :

«  چند شب پیش دلم خیلی گرفته بود . می خواستم بخوابم ؛ ولی خوابم نمی برد . به حیاط آمدم . آسمان را نگاه کردم و به یاد شب هایی افتادم که آقا در خلوت زمزمه می کرد و اشک می ریخت . بی اختیار گریه ام گرفت و می خواستم فریاد بزنم . »

بابا رجب آهی کشید و ساکت شد . عباس که گویا از همه ما بی تاب تر به نظر می رسید ملتمسانه گفت : 

« بابا رجب نگفتی چه خوابی دیدی ؟» 

رجب علی اشک هایش را پاک کرد و ادامه داد : 

« بعد برگشتم به داخل اتاق ، پای همین تخت که شما روی آن نشسته اید . روی زمین دراز کشیدم و خوابم برد . خواب دیدم که در داخل ایوان مشغول کار هستم . آقا آمدند و روی همین تخت نشستند . گفتم آقا پتوی روی تخت پر از خاک است . اجازه دهید تا آن را بتکانم . آقا فرمودند : «نه . من کار دارم  و باید بروم .» بعد از من پرسیدند : « رجب علی ! مهمان ها آمده اند ؟ » 

گفتم : « بله آقا ! امّا من آنها را نمی شناسم . » 

رجب علی دست بر محاسن سفیدش کشید و گفت : 

« در خواب نتوانستم چهره ها را تشخیص دهم . آقا نگاهی به من کرد و فرمود : « از آنها خوب پذیرایی کن . آنها برای من خیلی عزیز هستند . » گفتم : « آقا آنها خیلی وقت است که منتظر شما هستند . » آقا در حالی که قصد رفتن داشتند ، سرشان را برگرداندند  و فرمودند : 

« رجب علی ! من کار دارم . نمی توانم بیش از این بمانم ؛ ولی به زودی آنها را خواهم دید. » آقا این جمله را فرمودند : و از ایوان خارج شدند . 

آنگاه رجب علی رو به عباس کرد و گفت : 

« من منتظر میهمان بودم و حالا شما آمده اید . 

عباس سرش را پایین انداخت . دستی بر سر کشید و گفت : 

«بابا رجب ! آقا چیزی نگفت ؟ » 

رجب علی گفت : چرا . وقتی من خیلی اصرار کردم ، آقا فرمودند : » من آنها را دوست دارم ؛ امّا نمی توانم ببینمشان . » 

عباس از خود بی خود بود و پیوسته تکرار می کرد : « آقا چرا نخواست ما را ببیند ؟» 

ناگهان از جا برخاست و ما هم از آقا رجب علی خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم . از عباس پرسیدم : 

« کجا می رویم ؟» 

او پاسخ داد : 

« می رویم بر سر مزار آقا » 

او در طول راه ، آرام با خود زمزمه می کرد . چند بار خواستم با او حرف بزنم ؛ اما حال و هوای او را که می دیدم منصرف می شدم . مقابل مسجد محمدیه که رسیدیم ، عباس بی درنگ در ماشین را باز کرد و به طرف مقبره آیت الله صدوقی رفت . ما به دنبال او وارد حیاط مسجد شدیم . عباس آرام آرام به مقبره نزدیک شد و مانند سربازی که در برابر فرمانده ارشدی می ایستد ، به حالت خبردار ایستاد . زیر لب چیزی را زمزمه می کرد . ما خیلی آرام به او نزدیک شدیم . همچنان در حال نجوا کردن بود و قطرات اشک بر گونه اش می غلتید . دستم را بر شانه اش گذاشتم . با بغضی که گلویش را می فشرد گفت : 

« شما نمی دانید چرا ؟ » 

آن شب عباس حال عجیبی داشت . او هر وقت که خسته می شد و غصه ها دل او را به تنگ می آوردند به دیدار آیت الله صدوقی می شتافت و حالا گویا این دوری صبر از او برده بود . مانند کودکی که از مادر دور افتاده باشد زار زار گریه می کرد. 

سرانجام ، وقتی عباس آرام گرفت ، به اصرار ما سوار ماشین شد و به سمت اصفهان حرکت کردیم . در تمام طول راه چشمانش را بسته و گویی قدری آرام شده بود . از این ماجرا حدود دو هفته می گذشت . یک روز که در پشت میزم نشسته و در حال بررسی پرونده ها بودم ، ناگهان تلفن زنگ زد . گوشی را برداشتم . کسی پشت خط  گریه می کرد . انگار می خواست چیزی بگوید ؛ ولی گریه امانش نمی داد . بی صبرانه گفتم : 

« حرف بزن تو کیستی ؟ چرا ... » 

صدایی از آن طرف گوشی گفت :

« حاجی ! عباس ...» 

گویی او را برق گرفته بود . با صدای لرزانی گفت : 

« عباس شهید شد . هواپیمای او را زدند . » 

در جای خود خشک شد م . دیگر توان سخن گفتن نداشتم . گوشی از دستم افتاد . به طرف پنجره رفتم . گویی اشک در چشمانم خشک شده بود . 

حالا به راز خواب رجب علی و گریه های عباس پی برده بودم . 

 

 

 share network
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است. .
facebooktwiteryoueitaa
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب