

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. از سادات اصفهان بودند . این زن و شوهر هر دو از مومنین بودند و منتظر تولد فرزند اول ، همان شب مادر خواب عجیبی دید .
بانویی با فضیلت به این مادر سلام کرد و فرمود:« یک پسر در راه دارید ، نامش را سید محسن بگذارید ، هم نام پسر سقط شده ی من ...»
بعدها شهید آیت الله شمس آبادی وقتی قنداقه این پسر را دید گفت: «در راه تربیت این فرزند تلاش کنید ، این پسر از محسنین روزگار خواهد شد .»
خانواده هم برای تربیت این پسر همه گونه تلاش کردند .
دوران دفاع مقدس آغاز شد . سید محسن نورانی تر از قبل شده بود به کوچکترین موارد دقت می کرد تا خدای نکرده گناهی از او سر نزند .
مرتب جبهه بود .
یک بار مادرش گفت: پسرم ، جبهه که رفتی یکی از این اورکت های گرم بگیر و بپوش که سرما نخوری .
سید محسن که برای اعزام رفته بود برگشت مادر با خوشحالی پرسید: چی شد؟
گفت : وقتی سوار اتوبوس اعزام به جبهه شدم ، با خودم گفتم : شاید یک در صد جبهه رفتن من برای خدا نباشد و به خاطر اورکت باشد ، برای همین آمدم که از همین جا اورکت بخرم و برگردم .
سید محسن پس از طی مراحل کمال ، به درجات بلند و رفیعی رسید .
او دیگر از حضور در شهر ناراحت بود و وضعیت شهر برایش غیر قابل تحمل بود و همواره سعی می کرد در جبهه باشد .
بهمن سال 1365 و عملیات کربلای پنج بهانه ای بود تا سید محسن به دیدار مادر برود ، او آرزو داشت مدتی گمنام باشد و خداوند آرزویش را برآورده کرد .

همسر محسن از زبان پدر..
پدرمی گفت : قبل از اعزام آخر مشغول بنایی خانه بودم ، به محسن گفتم طبقه دوم خانه را می سازم تا شما ازدواج کنی و ...
اما محسن گفت : بابا من همسرم را انتخاب کرده ام ! اما فعلا باید به جبهه بروم ، تعجب کردم اما چیزی نگفتم .
بعد از شهادت او ، در عالم رویا دیدم ، شهابی پرنور با سرعت به سمت من می آید .
آمد و آمد تا کنارم ایستاد . دیدم محسن است با لباسی از جنس نور و حریر .
محسن گفت : بابا یادتان می آید گفتم همسرم را انتخاب کرده ام ؟ می خواهید او را نشانتان بدهم ؟
پرده ای از نور بینشان حائل شد .
پرده کنار رفت .
پشت پرده حوریه ای بسیار زیبا و ظریف بود پدر تا چشمش به او افتاد از هوش رفت .
به هوش که آمد از محسن خواست دوباره آن حوری را نشانش دهد اما محسن موافقت نکرد و گفت : پدر شما توان دیدن او را ندارید .
و بعد ادامه داد : بابا به مردم بگو این طرف ، به اندازه ذره نوری که اینقدر کوچیکه هم از حق الناس نمی گذره ، بهشون بگو حق الناس را جدی بگیرند و اینقدر ساده از کنارش رد نشوند .
پاداش روضه ای که در منزل ما خواندید .
مدتی بعد یکی از مداحان مخلص به منزل آنها آمد تا روضه بخواند .
او روضه حضرت علی اکبر را خواند و مجلس عجیبی شد .
فردا شب مداح به منزل آنها آمد تا به خوابش مطمئن شود .
به تصویر سید محسن خیره شد و گریه کرد ، بعد گفت: همین پسر شما بود ، دیشب آمد و مرا به یک قصر زیبا برد ، گفت : این پاداش روضه ای است که دیشب در منزل ما خواندید .
همیشه نگاهش پایین بود ...
هیچ وقت خیره به چشم های پدر و مادر نگاه نمی کرد.
دلیل کارش هم نه از روی خجالت و نه شرم از انجام کار نادرست .
در پاسخ سوالهای اطرافیان می گفت :نمی خواهم حرمت بین پدر و مادر و فرزند از بین برود.
......
هر بار که با محسن چشم تو چشم می شدند محسن سریع نگاهش را می دزدید .
این موضوع او را خیلی ناراحت کرده بود .
بالاخره به محسن گفت : خاله جون چرا چشمای قشنگت را از من می دزدی ؟
از دستم ناراحتی ؟کار اشتباهی کردم ؟
محسن با همان وقار و متانت آمیخته به شوخی گفت : نه خاله جون ! از خودم می ترسم ، می ترسم نگاه کردن برام عادی بشه ، اون وقت خیلی راحت به نامحرم نگاه کنم.
قاب عکس شهید ..
اما عجیب ترین داستان از حضور این شهید مربوط به یکی از دوستان شهید است .
وقتی سید محسن شهید شد ، تصویر او در منزل بسیاری از دوستان و بستگان نصب شد به دلیل ارداتی که به شهید داشتند و همین که شهید بسیار دوست داشتنی بود .
از دوستان سید محسن بود ، تصویر او را بر دیوار خانه زده بود، رفتند مسافرت ، کلید خانه را به برادرش که دانشجو بود سپرد.
برادر هم یکی از دختران دانشجو را به خانه دعوت کرد .
شب بود و پسر و دختر دانشجو و شیطان در خانه تنها بودند ، قصد گناه کرد و به سمت دختر رفت .
دختر کمی ترسیده بود ، یکباره هر دو دیدند که سید محسن با همان هیبت ، از داخل قاب عکس خارج شد و به سمت آنها آمد! در حالی که غضبناک بود فریاد زد و گفت : خجالت نمی کشید ؟! ..قران آن طرف خانه است و عکس شهید هم اینجا به دیوار...
پسر و دختر دانشجو نمی دانستند چه کنند، از حیرت نزدیک بود سکته کنند . این ماجرا را فقط در فیلم ها دیده بودند. دختر و پسر پس از مدت کوتاهی سریع خانه را ترک کردند.
دختر دانشجو انگار تازه متولد شده بود و متوجه اصل ماجرا شد .
گذشته را کنار گذاشت و همیشه خود را مدیون سید محسن می دانست ...همیشه می گفت : این شهید مرا از خواب چندین ساله ام بیدار کرد.
شهید سید محسن موسوی در اصفهان و در خانواده ای معتقد به اسلام به دنیا آمد ، در زندگی اهل مراقبه و محاسبه بود .
سال 1365 بود که مسئول یکی از محور های عملیاتی لشکر امام حسین علیه السلاماصفهان شد .
سید محسن به همراه چند نفر از همرزمانش برای سرکشی از محور دشمن جلو رفتند .
آن ها به خط دشمن زدند و تلفات سنگینی از ارتش صدام گرفتند .
در سحرگاه جمعه 13 دی ماه ، گلوله ای بر پیشانی سید محسن نشست و آسمانی شد ، پیکرش سالها بعد به زادگاهش بازگشت .
برگرفته از کتاب « شهیدان زنده اند»
پیوند ها :
شهیدی که پس از سال ها بازگشت به وطن جسد مطهرش سالم بود.
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)