

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. 
شیخ حسنعلی اصفهانی معروف به نخودکی اصفهانی
ایشان در سال 1279 ( 1258 هجری شمسی ) هجری قمری در اصفهان و در محله معروف به جهانباره که گویند میهمانسرای سلطان سنجر بوده است ، به دنیا آمد.
پدر ایشان ملا علی اکبر فرزند خود را از همان کودکی در هر سحرگاه به تهجد و عبادت عادت میداد و او را با نماز و دعا و راز و نیاز و ذکر خداوند متعال آشنا می کرد.
فرزند حسنعلی اصفهانی در کتاب نشان از بی نشانها نقل میکند که پدر بزرگوارم به من گفت : حدودا هفت ساله بودم که نزدیک غروب آفتاب یکی از روزهای ماه مبارک رمضان که با تابستانی گرم مواجه شده بود ، به اتفاق پدرم ،خدمت استادم حاجی محمد صادق مشهور به تخت فولادی رسیدیم .
در همین موقع کسی نباتی را برای تبرک به دست حاجی داد، استاد نبات را تبرک و به صاحبش رد فرمود و مقداری خرده نبات که کف دستش جا مانده بود ، به من داد و فرمود بخور ، من بی درنگ خوردم ، پدرم عرض کرد : حسنعلی روزه بود . حاجی به من فرمود : مگر نمی دانستی که روزه ات با خوردن نبات باطل میشود ؟
عرض کردم بلی ، فرمود پس چرا خوردی ؟ عرضه داشتم : اطاعت امر شما را کردم .
استاد دست مبارک خود را به شانه من زد و فرمود : با این اطاعت به هر کجا که باید میرسیدی رسیدی .
کرامات شیخ حسنعلی اصفهانی
طفل عقرب گزیده
نقل از محمد علی تولایی فرزند غلامرضا دبیر بازنشسته آموش و پرورش استان خراسان -
در بهار سال 1312 شمسی شبی تاریک باران به شدت می بارید من آن زمان نوجوانی چهارده ساله بودم و به منزل خواهرم رفته بودم ، بچه خردسال شانزده ماهه خواهرم به دنبال مادرش به پستوی خانه رفت ; ناگهان فریادی کشید و سیاه شد و نفس او قطع گردید. مادرم که زنی با تجربه بود گفت : این بچه را گزنده زده است ; چراغی را به پستوی خانه بردند و عقرب بزرگ سبز رنگی را دیدند .معلوم شد بچه دست خود را روی این عقرب گذاشته و گزیده شده است .آن زمان تلفن و دکتر و وسیله نبود .
من گفتم منزل شیخ حسنعلی اصفهانی برویم .با شوهر خواهرم که حاج شیخ حسین دور اندیش نام داشت در زیر تگرگ و باران در تاریکی شب خود را به منزل حاج شیخ رساندیم ، درب را کوبیدیم ، خود آن بزرگوار تشریف آوردند ، سلام کردم و در تاریکی شب که یکدیگر را نمی دیدیم خودم را معرفی و عرض کردم : بچه همشیره (خواهر) را عقرب گزیده و در شرف هلاکت است .
فرمود نمی شد بیاوریدش ؟
عرض کردم ما خود به زحمت آمده ایم ، فرمود : بسار خوب . به داخل منزل مراجعت فرمود و پیاله ای که مقداری آب در آن بود به دست من داد و حبه ای که مثل نبات بود به من داد و گفت : این را داخل این پیاله بیندازید ، من هم انداختم ، آنگاه از دست من گرفتند و اندکی دعا خواندند و بر آن دمیدند بطوریکه ترشحات دهانش هم در پیاله ریخت ! سپس به من فرمودند : محتوای پیاله را بخورید من خوردم .گفتند سه صلوات بفرستید و همینطور که میروید سه قل هوالله ( سوره توحید) بخوانید و درب منزل را بسته و رفتند .
شوهر خواهر من گفت : حاج شیخ اشتباه کرد ، خیال کردند که تو را عقرب گزیده است .برگردیم ایشان را متوجه کنیم .
من با آنکه بچه بودم گفتم : شما اشتباه میکنید ، متوجه نشدید که اول فرمودند : نمی شد بچه را بیاورید و خلاصه در یک حالت بهت زدگی به خانه مراجعت کردیم ; فاصله منزل ما با ایشان حدود نیم ساعت راه بود .وقتی به خانه رسیدیم گفتند : نیم ساعت پیش بچه یکباره خوب شد و شیر خورد و خوابید .
برگرفته از کتاب « شمه ایی از کرامات شیخ حسنعلی اصفهانی »
تالیف : « محمد علی تولایی »
انتشارات : « محقق »
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)