menusearch
shahidoshahed.ir

شهید 21 ساله رضا نادری - شهیدی که در روز تولد امام رئوف به دنیا آمد. ,

۱۴۰۲/۱۱/۲۹ يكشنبه
(1)
(0)
شهید 21 ساله رضا نادری - شهیدی که در روز تولد امام رئوف به دنیا آمد.
شهید 21 ساله رضا نادری - شهیدی که در روز تولد امام رئوف به دنیا آمد.

قناسه

روایت : جمعی از دوستان شهید 

 

اواسط سال 1365 تیپ 12 قائم ( عج ) توسط بسیجیان استان سمنان تشکیل شد . نیروهای این استان بیشتر در لشکر علی ابن ابی طالب علیه السلام حضور داشتند و حالا با تشکیل تبپ مستقل ، به این یگان جدید رفتند . رضا به همراه چند نفر از دوستان به این تیپ منتقل شد . در تیپ ما ، سه گردان پیاده و چندین واحد دیگر تشکیل شده بود . ما بار دیگر به سنگر های پدافندی شلمچه منتقل شدیم . 

فرق رضا با بقیه این بود که بیشتر از حرف زدن فکر می کرد . همیشه نیز افکار او گره از مشکلات بقیه باز می کرد . این تفاوت اصلی نخبگان هر جامعه با مردم عادی است . 

یادمه هیچ وقت بدون دلیل حرفی را قبول نمی کرد . به سادگی از کنار قضایا نمی گذشت . برای هر کاری به دنبال علت و نتیجه بود . به سادگی از کنار قضایا نمی گذشت . برای هر کاری به دنبال علت و نتیجه بود . این افکار  او بارها جان رفقای ما را نجات داد . 

یکی دیگر از ویژگی های رضا استفاده از تمام لحظات عمر بود . وقتی در خط مقدم کاری نداشتیم مشغول قرائت قرآن بود . هم با صوت زیبا می خواند و هم با دقت به معانی آیات نگاه می کرد . یک بار پرسیدم : رضا چرا اینقدر قرآن می خوانی ؟ نگاه معنا داری کرد و گفت : روز قیامت ملائکه ندا می دهند ، بخوان و بالا برو ، هر که آنجا بیشتر روی قرآن مسلط باشد ، حال و روز بهتری دارد . 

یک قرآن زیبا داشت که مخصوص خودش بود . در آخرین صفحه آن اسامی دوستان شهید ، تاریخ و محل شهادت آن ها نوشته بود . 

بیکاری را برای خودش بد می دانست . زمانی که بقیه مشغول خنده و شوخی بودند ، او مشغول فکر کردن  می شد ! به دنبال راه های جدید می گشت . ذهن خلاق او دنبال کشف مجهولات بود . می خواست به هر طریق ممکن به رزمندگان خدمت کند و مشکلات را کم کند . 

در شلمچه در تیر رس دشمن بودیم . اگر لحظه ای از دشمن غافل می شدیم مورد هدف قرر می گرفتیم . فاصله خاکریزهای ما با دشمن زیاد نبود . 

دشمن تک تیراندازهای آموزش دیده ای داشت که با قناسه منتظر غفلت ما بودند .

تک تیرانداز های عراقی برای کار با قناسه ( همان تفنگ دوربین دار ) مدت زیادی آموزش می دیدند ! اگر کسی بیش از سه ثانیه سرش را بالاتر از خاکریز می گرفت تمام بود !

آن ها به نیروهای ما  می گفتند طُعمه ، و طبق آموزش می گفتند اگر طعمه سه ثانیه سرش را بالا نگه داشت باید شکار شود ! 

در یکی از روزهای استقرار ما در پدافندی شلمچه ، دو نفر از دوستان ما هدف قرار گرفتند و به شهادت رسیدند . 

ما در آن زمان ، در خط شلمچه قناسه نداشتیم . رضا با ناراحتی سراغ مسئولین تیپ رفت . از آن ها خواست یک قبضه قناسه به او بدهند . روز بعد اسلحه قناسه به رضا تحویل داده شد . کار با این اسلحه راحت نبود و نیاز به گذراندن دوره و آموزش داشت . اما رضا روز و شب با آن کار کرد . بدون داشتن استاد ، به خوبی به این سلاح مسلط شد . 

بعد هم در سنگری کمین کرد و مدتی با دوربین ، وضعیت خط عراق را مشاهده نمود . با چندین آزمایش و ... فهمید که دشمن در این خط مقابل ما ، یک قناسه زن بیشتر ندارد . 

مدتی رضا در کمین او بود . چند نفر از نیروهای دشمن را در این فاصله به هلاکت رساند . 

حالا وضعیت فرق کرده بود . نیروهای دشمن دیگر جرأت این که سرشان را بالا بگیرند نداشتند ، چرا که طعمه و شکار می شدند . 

رضا در این فاصله به برادر قاسمی ، کار با قناسه را آموزش داد. او هم کاملاً مسلط شد . چند روزی بود که هر دوی آن ها به دنبال شکار قناسه زن عراقی بودند . 

یک روز رضا پشت دوربین قرار گرفت و برادر قاسمی را به آخر خاکریز فرستاد . آنجا محل تجمع زباله ها و نخل های سوخته بود . رضا با دوربین نگاه می کرد و آقای قاسمی با دوربین قناسه . 

رضا می گفت : قناسه زن عراقی را دیدم که در سنگر خود در گوشه خاکریز مستقر شد . 

می خواستم سریع به قاسمی اطلاع بدهم ولی دیر شده بود ! به محض این که او در خاکریز قرار گرفت به سمت انتهای خاکرز ما نشانه رفت . او قاسمی را دیده بود . اما ...

رضا قبلاً قاسمی را توجیه کرده بود . همان موقع صدای دو شلیک آمد . هم عراقی شلیک کرد و هم قاسمی . هر دو تقریباً در یک زمان ! رضا به سمت انتهای خاکریز دوید . یکباره دید قاسمی با لبخندی بر لب بلند شد . با دوربین نگاه کرد و دید قناسه زن عراقی افتاده و کشته شده ! 

کار رضا جواب داده بود . حالا برتری در صحنه نبرد با ما بود . عراقی ها دیگر جرأت نکردند قناسه زن به خط بیاورند.. آن ها مجبور بودند با شلیک خمپاره جواب ما را بدهند . 

بعد از بیست روز به پشت خط برگشتیم . گردان دیگری جایگزین ما شد . ما به مرخصی رفتیم و پس از نوروز 66 برگشتیم . در این مدت حکایت کار عجیب رضا ، زبان به زبان بین بچه ها پخش می شد . 

 

 برگرفته از کتاب « کمی درنگ کن » 

انتشارات « شهید ابراهیم هادی » 

 

پیوند ها : 

             وصیت نامه قابل تأمل شهید رضا نادری - ویدیو - 4 دقیقه - استاد رائفی پور 

 

 share network
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است. .
facebooktwiteryoueitaa
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب