

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. 
بدون خداحافظی پا به فرار گذاشت
راوی « سرگرد رضا نیک خواهی »
برای انجام هماهنگی در مورد عملیات هواپیمای « F-14 » در پایگاه هفتم ، من و یکی از برادران به همراه شهید بابایی از اصفهان به شیراز می رفتیم . وقتی به دروازه ورودی شهر رسیدیم ، سربازی که لباس نیروی هوایی بر تن داشت جلو ماشین دست بلند کرد . طبق معمول ، به توصیه شهید بابایی او را سوار کردیم .
من با لباس فرم در جلو ، کنار راننده بودم و شهید بابایی مثل همیشه با یک پیراهن ساده و سری تراشیده در عقب نشسته بود . آن سرباز هم پس از سوار شدن در کنار شهید بابایی نشست . وقتی حرکت کردیم ، سرباز با دقت به چهره و لباس شهید بابایی نگاه کرد و سپس پرسید :
- داداش سربازی ؟
او گفت : -بله
سرباز در حالی که با دستش بر روی پای شهید بابایی می زد گفت :
- دمت گرم . کجا خدمت می کنی ؟
شهید بابایی پاسخ داد :
- پایگاه هشتم اصفهان .
سرباز در حالی که جا به جا می شد ادامه داد :
- میگن پایگاه هشتم فرمانهد خیلی باحالی داره .
او قدری مکث کرد و پاسخ داد :
- میگن فرمانده خوبی است .
در طول راه ، تا نزدیک پایگاه هشتم بین آن سرباز و شهید بابایی صحبت های دوستانه ای رد و بدل شد . هنگامی که به در ورودی پایگاه رسیدیم ، دژبان برای شناسایی ما پیش آمد و کارت های شناسایی را بررسی کرد . در پایان از پذیرفتن کارت شناسایی شهید بابایی عذر خواهی کرد و وقتی توضیح دادیم که این آقا جناب سرهنگ بابایی هستند ، او نپذیرفت و گفت که باید با فرمانده پایگاه هماهنگ کند . وقتی فرمانده پایگاه هویت شهید بابایی را تایید کرد ، دژبان در حالی که اظهار شرمندگی می کرد ، نزدیک ما آمد و با ادای احترام نظامی از شهی بابایی عذر خواهی کرد .
سربازی که در عقب نشسته بود و این برخورد ها را می دید ، دریافت این آقا که در طول راه با او شوخی کرده بود سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه اصفهان است ؛ به همین خاطر از شدت خجالت ، خیلی آرام در ماشین را باز کرد و بدون خداحافظی با سرعت به داخل پایگاه دوید .
برگرفته از کتاب « پرواز تا بی نهایت »
«انتشارات عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران »
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)