

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. (3).jpg)
اموال مردم
عملیات «والفجر ده » به پایان رسیده بود ، حاج قاسم بعضی را در خط پدافندی مستقر کرد و برخی را مأمور رسیدگی به مجروحان و مصدومان قرار داد . من و چند تن از بچه ها هم مامور شدیم تا غنائم جنگی بازمانده از عراقی ها را جمع آوری کنیم . قبل از حرکت ، پیکی از طرف حاجی رسید و از ما خواست تا با او جلسه داشته باشیم . دقیق نمی دانستم دلیل جلسه چیست ،ولی حدسش را می زدم .
به سمت محل فرماندهی راه افتادیم . مسیر طولانی نبود ولی صحنه های تلخی که داخل شهر مشاهده می کردیم ، مسیر را برایمان طولانی کرد .
خانه های ویران شده ، زندگی های از بین رفته و مردمی که امیدشان از دست رفته بود ، لحظات سختی را برایمان به جا گذاشت .
مقابل محل فرماندهی ایستادیم و با گفتن یا الله وارد شدیم . حاجی برای احترام ، تمام قد ایستاد و با همه سلام و علیک کرد .
بعد از احوال پرسی و خوش و بش ، حاج قاسم گفت : « خط قرمز ما تو جمع آوری غنائم ، اموال مردم است ، در این موضوع با هیچ کس شوخی ندارم . اگر در مغازه ای رفتید و خوراکی های فاسد شدنی دیدید می توانید استفاده کنید به شرطی که مبلغش را برای صاحب مغازه بگذارید .
اگر مواد خوراکی را در ادرات دولتی صدام یافتید می توانید استفاده کنید ، غیر از این ها ، از چیزهایی که نگفتم حق استفاده ندارید .»
همه ما حرف های حاجی را تایید کردیم و به سمت شهر راه افتادیم .
هنوز داخل شهر نشده بودیم که عراقی ها در شهر حلبچه شیمیایی زدند . بالای تپه رفتیم و اوضاع را بررسی کردیم . یک ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت ، ... چند ساعت بالای تپه ایستادیم . گرسنگی از طرفی و تشنگی از طرف دیگر اذیتمان می کرد . گرما طوری بود که لباس هایمان از شدت عرق خیس شده بود . به همراهان گفتم باید اثر شیمیایی کم شده باشد . داخل شهر برویم؟
همه به خاطر تشنگی و گرسنگی که غالب شده بود جواب مثبت دادند . چفیه ها را جلوی دهانمان گرفتیم و وارد شهر شدیم ، سلاح هایی که در دست داشتیم را مسلح کردیم و آرام آرام با احتیاط حرکت می کردیم . در حال حرکت بودیم که چشمم به ساختمان شهرداری خورد . به همراهان گفتم : «این جا ساختمان دولت است شاید چیزی برای خوردن و آشامیدن پیدا بشود . وارد ساختمان نیمه خراب شدیم ، همه جا را به خوبی گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم . »
از پیدا کردن خوراکی ها مأیوس شده بودیم که یکی از همراهان در یخچال چند بطری نوشابه پیدا کرد . نوشابه های خنک وتگری ، درست باب میل مان بود . از ساختمان بیرون آمدیم و روی پله های ساختمان مشغول خوردن نوشابه ها شدیم . در حال نوشیدن بودیم که ناگهان ماشینی به طرف ما پیچید و مقابل ما ایستاد . تفنگ ها را مقابلش گرفتیم اما دیدیم حاج قاسم از ماشین پیاده شد ، با شرمندگی تفنگ ها را کنار گذاشتیم و از او عذر خواهی کردیم . حاجی نگاهی به نوشابه ها انداخت و با تندی گفت : « این نوشابه ها را از کجا آوردید ؟
از اموال مردم که نیست ؟ » ما که تا به حال حاجی را عصبانی ندیده بودیم گفتیم : خدا شاهد است چند ساعت در ارتفاعات بیرون شهر منتظر ماندیم . وقتی به شهر آمدیم با ساختمان شهرداری مواجه شدیم . این نوشابه ها را هم از همان جا برداشتیم .
حاجی گفت : « اگر از ساختمان دولت برداشته اید مشکلی ندارد . اما اگر از اموال مردم است مبلغ آن را پرداخت کنید .» صحبت ها رد و بدل شد و حاجی رفت . ما هم ادامه کار را انجام دادیم و برگشتیم . اما هیچ وقت این اخلاق سردار را فراموش نمی کنم ...
امیر المؤمنین در نامه شصت نهج البلاغه می فرماید : « از بنده خدا علی امیر مؤمنان به گردآورندگان مالیات و فرمانداران شهرهایی که لشکریان از سرزمین آنان می گذرند . پس از یاد خدا و درود ، همانا من سپاهیانی فرستادم که به خواست خدا بر شما خواهند گذشت ، و آنچه خدا بر آنان واجب کرده به ایشان سفارش کردم ، و بر آزار نرساندن به دیگران ، و پرهیز از هر گونه شرارتی تأکید کرده ام ، و من نزد شما و پیمانی که با شما دارم از آزار رساندن سپاهیان به مردم بیزارم ، مگر آن که گرسنگی سربازی را ناچار گرداند ، و برای رفع گرسنگی چاره ای جز آن نداشته باشد . پس کسی را که دست به ستمکاری زند کیفر کنید ، و دست افراد سبک مغز خود را از زیان رسانیدن به لشکریان ، و زحمت دادن آن ها جز در آنچه استثناء کردم جدا کنید . »
راوی یکی از رزمندگان تشکر 41 ثارالله
برگرفته از کتاب « مالک زمان »
انتشارات شهید ابراهیم هادی
حق الناس

بیشترین مطلبی که از تجربه گران نزدیک به مرگ می شنویم به این کلمه برمی گردد . « حق مردم » آیا این حق ادا می شود ؟ بسیاری از مردم گرفتار همین مطلب هستند .
سال 1400 در جریان ملاقات با یکی از تجربه گران نزدیک به مرگ ، چند مطلب جالب شنیدم که بیشتر به همین موضوع برمی گشت .
این تجربه به ما نهیب می زند که مراقب باشیم حق الناس را برای قیامت نگذاریم ، چه بسا برخی انسان ها به هیچ قیمتی از حقوق خود کوتاه نیایند .
ایشان می گفت : تابستان سال 1360 وقتی یک بچه مدرسه ای بودم ، به منزل عمویم در اصفهان رفتیم .
پدرم یک سکه پنج تومانی زرد رنگ به من داد و گفت : با پسر عمویت خوراکی بخرید .
من و پسر عمو در کوچه مشغول بازی شدیم . یک فقیر وارد کوچه شد . او درب خانه ها را زد تا کمکش کنند. اما کسی به او کمک نکرد .
این فقیر بلافاصله از کوچه بیرون رفت . همسایه روبرویی پسر عمویم ، که ظاهرأ از خواب بیدار شده بود ، در را باز کرد و وارد کوچه شد و سرِ ما داد زد و گفت : « چرا زنگ خانه ما را زدید ؟ »
خیلی با ادب گفتم :یک فقیر الان زنگ خانه ها را زد . اما این همسایه قبول نکرد و جلو آمد و یک سیلی به ما زد . پنج تومانی از دستم افتاد . این همسایه پول را برداشت و گفت : این را هم به تو نمی دهم تا دیگه از این کارها نکنی .
همان لحظه زن عموی من بیرون امد و با مرد همسایه بگو مگو کرد . چند نفری هم شاهد این حرف ها بودند و حق را به ما می دادند ، اما مرد همسایه حرف اشتباه خودش را تکرار کرد و به خانه رفت و در را محکم بست و پول ما را هم نداد .
سال ها از آن ماجرا گذشت ، من بعد وقتی کتاب « سه دقیقه در قیامت » را خواندم ، آن شخص را حلال کردم .
این همسایه چند سال قبل فوت کرد و زن عموی ما نیز اوایل کرونا از دنیا رفت .
من پسر های همان همسایه ، که آن روز چنین برخوردی کرد را می شناختم ، در مسجد آن ها را دیده بودم ، جوانان بسیار مذهبی و خوبی بودند .
یک شب برای آن ها ماجرای پنج تومانی را تعریف کردم و گفتم : من پدرتان را حلال کردم ، اما زن عموی من خیلی ناراحت بود و تا این اواخر از دست پدر شما ناراضی بود .
این دو نفر هم گفتند : ما که نمی توانیم از زن عموی شما حلالیت بطلبیم ، اما بسته های کمک های معیشتی را در مسجد آماده کرده ایم تا به خانواده های نیازمند برسانیم . حدود 50 میلیون تومان هزینه کرده ایم ، تمام ثواب آن را برای زن عموی شما قرار می دهیم تا از پدر ما بگذرد .
مدتی بعد مجبور به عمل جراحی شدم . برای من در جریان عمل جراحی ، مشکل تنفسی پیش آمد و روح از بدنم خارج شد و تجربه نزدیک به مرگ پیش آمد . من بسیاری از اموات و در گذشتگان را از جمله زن عمویم را زیارت کردم . می خواستم به ایشان ماجرای بسته های معیشتی را بگویم اما او که ماجرا را فهمیده بود گفت : « اگر یک میلیارد هم هزینه کنند از آن همسایه نمی گذرم ! حساب ما با او مانده برای قیامت . »
گفتم: چرا ؟ گفت : « او هم پول شما را گرفت ، هم ندانسته تهمت زد ، هم آبروی ما را برد . »
ماجرای عجیبی بود که نشان می داد خیلی ها نیز در آن سوی هستی به دلایل مختلف ، به راحتی از بقیه نمی گذرند .
اما یکی دیگر از مواردی که در تجربه نزدیک به مرگ و در مرور اعمالم مشاهده کردم مربوط به فرزند یکی از بستگانم بود .
این فامیل برای ناهار به منزل ما آمده بودند . او دختری شش ماهه داشت که خیلی تُپل بود . این بچه در اتاق آقایان خوابیده بود . چند دقیقه بعد بیدار شد و شروع به غُر زدن کرد . پدرش هم بیرون رفته بود . می خواستم مادرش را خبر کنم تا بچه را ببرد.
با خودم گفتم بگذار لپ بچه را بکنم ، خیلی صورت گرد و لپ آویزان و با مزه ای داشت .
لپ بچه را کندم ، ولی کمی بیش از حد فشار دادم . صورتش سرخ شد و شدید گریه کرد . مادرش آمد و بچه را با خود برد .
این صحنه و این ماجرا در مرور زندگی به من نشان داده شد و گفتند : چرا این کار را کردی ؟
اگر شما را حلال نکنند باید بمانی تا به برزخ بیاید و از او رضایت بگیری .
خیلی عجیب بود گفتند این دختر بالای صد سال عمر می کند !

برگرفته از کتاب « نسیمی از ملکوت » 
انتشارات شهید هادی

بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)