

خاطرات و داستان هایی از زندگی شهید ابراهیم هادی ، همراه با تصاویر . برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم 1 ».
شهید بابایی در دوران دانش آموزی چگونه به سرای دار مدرسه کمک نمود. 
شهید ابراهیم هادی و سرباز عراقی
راوی : قاسم شبان
یکی از عملیات های نفوذی ما در منطقه غرب به انمام رسید . بجه ها را فرستادیم عقب . پس ار پایان عملیات ، یک یک سنگرها را نگاه کردیم . کسی جا نمانده بود . ما آخرین نفراتی بودیم که بر می گشتیم .
ساعت یک نیمه شب بود . ما پنج نفر مدتی راه رفتیم . به ابراهیم گفتم : آقا ابرام خیلی خسته ایم ، اگه مشکلی نیست اینچا استراحت کنیم . ابراهیم موافقت کرد و در یک مکان مناسب مشغول استراحت شدیم .
هنوزچشمانم گرم نشده بود که احساس کردم از سمت دشمن کسی به ما نزدیک می شود !
یک دفعه از جا پریدم . از گوشه ای نگاه کردم . درست فهمیده بودم در زیر نور ماه کاملاً مشخص بود . یک عراقی در حالی که کسی را بر دوش حمل می کرد به ما نزدیک می شد !
خیلی آهسته ابراهیم را صدا زدم . اطراف را خوب نگاه کردم . کسی غیر از آن عراقی نبود !
وقتی خوب به ما نزدیک شد از سنگر بیرون پریدیم و در مقابل آن عراقی قرار گرفتیم .
سرباز عراقی خیلی ترسیده بود . همان جا روی زمین نشست . یک دفعه متوجه شدم ، روی دوش او یکی از بچه های بسیچی خودمان است ! او مجروح شده و جا مانده بود !
خیلی تعجت کردم . اسلحه را روی کولم انداختم . با کمک بچه ها ، مجروح را از روی دوش او برداشتیم . رضا از او پرسید : تو گی هستی ، این جا چه می کنی ؟!
سرباز عراقی گفت : بعد از رفتن شما من مشغول گشت زنی در میان سنگرها و مواضع شما بودم . بک دفعه با این جوان برخورد کردم . این رزمنده شما از درد به خود می پیچید و مولا امیرالمؤمنین و امام زمان عج الله تعالی را صدا می کرد .
من با خودم گفتم : به خاطر مولا علی علیه السلام تا هوا تاریک است و بعثی ها نیامده اند این جوان را به نزدیک سنگر ایرانی ها برسانم و برگردم !
بعد ادامه داد : شما حساب افسران بعثی را از ما سربازان شیعه که مجبوریم به جبهه بیائیم جدا کنید .
حسابی جا خوردم . ابراهیم به سرباز عراقی گفت : حالا اگر بخواهی می توانی اینجا بمانی و برنگردی . تو برادر شیعه ما هستی .
سرباز عراقی عکسی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت : این ها خانواده من هستند . من اگر به نیروهای شما ملحق شوم صدام آن ها را می کشد . بعد با تعجب به چهره ابراهیم خیره شد ! بعد از چند لحظه سکوت با لهجه عربی پرسید : انت ابراهیم !!
همه ما ساکت شدیم ! با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم . این جمله احتیاج به ترجمه نداشت . ابراهیم با چشمان گرد شده و با لبخندی از سر تعجب پرسید : اسم من رو از کجا می دونی !؟
من به شوخی گفتم : داش ابرام ، نگفته بودی تو عراقی ها هم رفیق داری !
سرباز عراقی گقت : بک ماه قبل ! تصویر شما و جند نفر دیگر از فرمانده هان این جبهه را برای همه یگاه های نظامی ارسال کردند و گفتند : هر کس سر این فرمانده هان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت !
در همان ایام خبر رسید که از فرماندهی سپاه غرب ، مسئولی برای گروه اندرزگو انتخاب شده و با حکم مسئولیت راهی گیلان غرب شده . ما هم منتظر شدیم ولی خبری از فرمانده نشد .
تا اینکه خبر رسید ، جمال تاجبک که مدتی است به عتوان بسجی در گروه فعالیت دارد همان فرمانده مورد نظر است !
با ابراهیم و چند نفر دیگر به سراغ جمال رفتیم . از او پرسیدیم : چرا خودت دا معرفی نکردی ؟ ! چرا نگفتی که مسئول گروه هستی ؟
جمال نگاهی به ما کرد و گفت : مسئولیت برای این است که کارها انجام شود . خدا را شکر ! این جا کار به بهترین نحو انجام می شود .
من هم از این که بین شما هستم خیلی لذت می برم . ار خدا هم به خاطر این که مرا به شما آشنا کرد ممنونم .
شما هتم به کسی حرفی نزنید تا نگاه بچه ها به من تغییر نکند . جمال بعد از مدتی در عملیات مطلع الفجر در حالی که فرمانده یکی از گردان های خط شکن بود به شهادت رسید .
برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم »
بستن *نام و نام خانوادگی * پست الکترونیک * متن پیام |
.png)
.png)
.png)
.png)