menusearch
shahidoshahed.ir

شهید ابراهیم هادی - اَنتَ ابراهیم هادی ,

۱۴۰۳/۳/۱۷ پنجشنبه
(2)
(0)
شهید ابراهیم هادی - اَنتَ ابراهیم هادی
شهید ابراهیم هادی - اَنتَ ابراهیم هادی

شهید ابراهیم هادی و سرباز عراقی 

راوی : قاسم شبان 

 

یکی از عملیات های نفوذی ما در منطقه غرب به انمام رسید . بجه ها را فرستادیم عقب . پس ار پایان عملیات ، یک یک سنگرها را نگاه کردیم . کسی جا نمانده بود  . ما آخرین نفراتی بودیم که بر می گشتیم . 

ساعت یک نیمه شب بود . ما پنج نفر مدتی راه رفتیم . به ابراهیم گفتم : آقا ابرام خیلی خسته ایم ، اگه مشکلی نیست اینچا استراحت کنیم . ابراهیم موافقت کرد و در یک مکان مناسب مشغول استراحت شدیم .

هنوزچشمانم گرم نشده بود که احساس کردم از سمت دشمن کسی به ما نزدیک می شود ! 

یک دفعه از جا پریدم . از گوشه ای نگاه کردم . درست فهمیده بودم در زیر نور ماه کاملاً مشخص بود . یک عراقی در حالی که کسی را بر دوش حمل می کرد به ما نزدیک می شد !  

خیلی آهسته ابراهیم را صدا زدم . اطراف را خوب نگاه کردم  . کسی غیر از آن عراقی نبود ! 

وقتی خوب به ما نزدیک شد از سنگر بیرون پریدیم و در مقابل آن عراقی قرار گرفتیم . 

سرباز عراقی خیلی ترسیده بود . همان جا روی زمین نشست . یک دفعه متوجه شدم ، روی دوش او یکی از بچه های بسیچی خودمان است ! او مجروح شده و جا مانده بود ! 

خیلی تعجت کردم . اسلحه را روی کولم انداختم . با کمک بچه ها ، مجروح را از روی دوش او برداشتیم . رضا از او پرسید : تو گی هستی ، این جا چه می کنی ؟! 

سرباز عراقی گفت : بعد از رفتن شما من مشغول گشت زنی در میان سنگرها و مواضع شما بودم . بک دفعه با این جوان برخورد کردم .  این رزمنده شما از درد به خود می پیچید و مولا امیرالمؤمنین  و امام زمان عج الله تعالی را صدا می کرد . 

من با خودم گفتم : به خاطر مولا علی علیه السلام تا هوا تاریک است و بعثی ها نیامده اند این جوان را به نزدیک سنگر ایرانی ها برسانم و برگردم ! 

بعد ادامه داد : شما حساب افسران بعثی را از ما سربازان شیعه که مجبوریم به جبهه بیائیم جدا کنید . 

حسابی جا خوردم . ابراهیم به  سرباز عراقی گفت : حالا اگر بخواهی می توانی اینجا بمانی و برنگردی . تو برادر شیعه ما هستی . 

سرباز عراقی عکسی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت : این ها خانواده من هستند . من اگر به نیروهای شما ملحق شوم صدام آن ها را می کشد .  بعد با تعجب به چهره ابراهیم خیره شد ! بعد از چند لحظه سکوت با لهجه عربی پرسید : انت ابراهیم !! 

همه  ما ساکت شدیم ! با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم  . این جمله احتیاج به ترجمه نداشت . ابراهیم با چشمان گرد شده و با لبخندی از سر تعجب پرسید : اسم من رو از کجا می دونی !؟ 

من به شوخی گفتم : داش ابرام ، نگفته بودی تو عراقی ها هم رفیق داری ! 

سرباز عراقی گقت : بک ماه قبل ! تصویر شما و جند نفر دیگر از فرمانده هان این جبهه را برای همه یگاه های نظامی ارسال کردند و گفتند : هر کس سر این فرمانده هان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت !

در همان ایام خبر رسید که از فرماندهی سپاه غرب ، مسئولی برای گروه اندرزگو انتخاب شده و با حکم مسئولیت راهی گیلان غرب شده . ما هم منتظر شدیم ولی خبری از فرمانده نشد . 

تا اینکه خبر رسید ، جمال تاجبک که مدتی است به عتوان بسجی در گروه فعالیت دارد همان فرمانده مورد نظر است ! 

با ابراهیم و چند نفر دیگر به سراغ جمال رفتیم . از او پرسیدیم : چرا خودت دا معرفی نکردی ؟ ! چرا نگفتی که مسئول گروه هستی ؟ 

جمال نگاهی به ما کرد و گفت : مسئولیت برای این است که کارها انجام شود . خدا را شکر ! این جا کار به بهترین نحو انجام می شود . 

من هم از این که بین شما هستم خیلی لذت می برم . ار خدا هم به خاطر این که مرا به شما آشنا کرد ممنونم . 

شما هتم به کسی حرفی نزنید تا نگاه بچه ها به من  تغییر نکند . جمال بعد از مدتی در عملیات مطلع الفجر در حالی که فرمانده یکی از گردان های خط شکن بود به شهادت رسید . 

 

برگرفته از کتاب « سلام بر ابراهیم » 

 

 

 

 share network
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است. .
facebooktwiteryoueitaa
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب