menusearch
shahidoshahed.ir

داستان شهدا برای کودکان - سردار شهید قاسم سلیمانی-137 ,

۱۴۰۴/۱/۴ دوشنبه
(0)
(0)
داستان شهدا برای کودکان - سردار شهید قاسم سلیمانی-137
داستان شهدا  برای کودکان - سردار شهید قاسم سلیمانی-137

                                                                                                                                                                 
داستان شهدا برای کودکان -سردار شهید حاج قاسم سلیمانی

 

رودخانه خروشان و هیجان نیروها

چند ماه قبل از عملیات کربلای چهار، تب و تاب عجیبی در میان رزمندگان برپا بود. همگی خود را برای تمرین غواصی در رودخانه بهمنشیر آماده می‌کردند. قرار بود در عملیات آینده و  سرنوشت‌ساز، غواصان دل به آب بزنند و با عبور از رودخانه اروند، به قلب دشمن نفوذ کنند.

سردار قاسم سلیمانی، فرمانده‌ی لشکر، با دقت و وسواس خاصی بر آماده‌سازی نیروها نظارت می‌کرد. او می‌خواست مطمئن شود که رزمندگان، تمرینات خود را به نحو احسن انجام داده‌اند و با آمادگی کامل روانه‌ی میدان نبرد می‌شوند.

عباس، جوانمردی با قامتی متوسط و چهره‌ای سبزه، یکی از همین غواصان پرشور بود. او با وجود جثه‌ی نسبتاً کوچکش، قلبی بزرگ و اراده‌ای پولادین داشت. عباس از کودکی در محله‌های فقیرنشین شهر بزرگ شده بود و سختی‌های زیادی را تحمل کرده بود. همین تجربه‌ها، او را آبدیده و مقاوم کرده بود.

روز موعود فرا رسید. فرمانده گروه غواصان با صدایی رسا خطاب به نیروها گفت: «بچه‌ها، امروز روز امتحان شماست! می‌دانم که همه‌ی شما برای این لحظه لحظه‌شماری می‌کردید. پس با تمام وجود تلاش کنید و بهترین عملکرد خود را به نمایش بگذارید.»

رودخانه بهمنشیر، آرام‌تر از اروند، اما همچنان با جریان قابل توجهی در میان نخلستان‌های جنوب پیش می‌رفت. عرض آن نسبت به اروند کمتر بود، اما عمق و جریان آب، چالش‌های خاص خود را داشت. غواصان باید با این شرایط مقابله می‌کردند و خود را به آن سوی رودخانه می‌رساندند.

عباس با دلهره به آب‌های بهمنشیر خیره شده بود. او می‌دانست که این مأموریت، آزمونی بزرگ برای اوست. مربی بارها به آن‌ها گوشزد کرده بود که تمرینات خود را جدی بگیرند تا در مقابل سردار سرافراز، سربلند باشند.

«نکند نتوانم به خوبی شنا کنم؟ نکند در مقابل سردار کم بیاورم؟» این افکار، همچون خوره به جان عباس افتاده بودند و او را مضطرب می‌کردند.

ناگهان، صدای مربی در فضا طنین انداخت: «بچه‌ها، آماده باشید! سردار سلیمانی تا دقایقی دیگر از شما بازدید می‌کند.»

لحظاتی بعد، سردار با چهره‌ای مصمم و قامتی استوار وارد شد. او پس از سلام و احوال‌پرسی با نیروها، نگاهی به مربی انداخت و گفت: «یکی از نیروها را انتخاب کنید تا عملکردش را ببینم.»

 

 

تص.یر تعدادی غواص کنار رودخانه

    در داستان شهدا برای کودکان- شهید قاسم سلیمانی

مربی غواص ها، برای‌ آنها صحبت می‌کند.

 

 

 

مربی با نگاهی دقیق و موشکافانه، یکایک غواصان را از نظر گذراند. چشمانش در نهایت بر چهره‌ی عباس ثابت ماند. «عباس! لباس غواصی‌ات را بپوش و وارد آب شو!»

 

چشم‌های همه به عباس

 

قلب عباس به تپش افتاد. انگار تمام خون بدنش به یکباره در قلبش جمع شده بود. با این حال، چاره‌ای جز اطاعت نداشت. او با قدم‌هایی لرزان به سمت محل تعویض لباس رفت.

در راه، فکری به ذهنش خطور کرد: «پانصد صلوات نذر حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) می‌کنم تا کمکم کند و کارم را به بهترین شکل انجام دهم.»

با گفتن این نذر، آرامشی عجیب در وجودش احساس کرد. انگار نیرویی غیبی به او توان و قدرت بخشیده بود. لباس غواصی را پوشید و با عزمی راسخ به سمت رودخانه حرکت کرد.

مربی در گوشش زمزمه کرد: «حواست باشد، عباس! آبروی ما دست توست.»

عباس لبخندی زد و گفت: «توکل به خدا!» و سپس دل به آب زد.

لحظه‌ای که پایش به آب رسید، سوز و سرمای شدیدی را در تمام وجودش احساس کرد. جریان آب، او را به آرامی به جلو می‌برد، اما همچنان باید تلاش می‌کرد تا مسیر خود را حفظ کند. صدای جریان آب در گوشش می‌پیچید و او را به یاد هدفش می‌انداخت.

عباس تمام تلاش خود را به کار گرفت تا با جریان آب هماهنگ شود و در عین حال، مسیر خود را به سمت ساحل مقابل حفظ کند. او به یاد تمرینات سختی که پشت سر گذاشته بود افتاد. به یاد شب‌هایی که در آب سرد تمرین می‌کرد و برای رسیدن به آمادگی، از هیچ تلاشی فروگذار نبود.

در این لحظات سخت، تنها چیزی که به او انگیزه می‌داد، عشق به وطن و آرمان‌هایش بود. او می‌خواست از خاک و ناموس خود دفاع کند و نگذارد دشمنان، ذره‌ای از این خاک پاک را تصرف کنند.

با تمام توان به جلو پیش رفت. آب، او را به این سو و آن سو می‌کشید، اما عباس تسلیم نشد. او با هر ضربه‌ی دست و پا، مصمم‌تر از قبل به سمت هدف پیش می‌رفت.

پس از طی مسافتی، بالاخره به ساحل مقابل رسید. از آب بیرون آمد و با چشمانی خسته و بدنی کوفته، به سردار و مربی نگاه کرد.

لبخند رضایتی بر لبان سردار نقش بسته بود. او رو به مربی کرد و گفت: «اگر همه‌ی نیروها مثل عباس عمل کنند، خیالم از بابت عملیات راحت می‌شود.»

اما ناگهان، لبخند از چهره‌ی سردار محو شد و حالتی از تأمل و اندوه در نگاهش پدیدار گشت. عباس متعجب شد. با خود فکر کرد: «چرا سردار ناراحت شد؟ نکند اشتباهی مرتکب شده‌ام؟»

با احترام به سمت سردار رفت و با صدایی آرام پرسید: «سردار، آیا کار اشتباهی انجام دادم؟»

 

 

تصویر کارتونی شهید سلیمانی در کنار رودخانه

صحبت های سردار سلیمانی با غواص جوان

پاسخ سردار سلیمانی به عباس و  هدف نهایی

سردار چند لحظه سکوت کرد. سپس دستی بر شانه‌ی عباس گذاشت و با لحنی مهربان گفت: «عباس جان، تو کار خودت را به بهترین شکل انجام دادی. اما نباید فراموش کنی که این کار را برای چه کسی انجام می‌دهی. تو برای من غواصی نکردی، بلکه برای خدا و برای دفاع از وطن غواصی کردی. اگر روزی شهادت نصیبت شد، باید بدانی که این شهادت، هدیه‌ای از طرف خداست، نه پاداشی از طرف من.»

عباس سرش را پایین انداخت. سخنان سردار، همچون آبی خنک بر آتش درونش پاشیده شد. او فهمید که هدف نهایی، رضایت خداست، نه رضایت بندگان.

در آن لحظه، یاد سخن مولا علی (علیه‌السلام) افتاد: «هرگز رضایت مردم را با خشم خدا مبادله نکن.»

عباس لبخندی زد. آرامشی عمیق در قلبش احساس کرد. آرامشی که از یقین به خدا و اخلاص در عمل سرچشمه می‌گرفت. او فهمید که انسان‌های بزرگ، کارهایشان را فقط برای رضای خدا انجام می‌دهند، نه برای خوشایند دیگران. و این، بزرگ‌ترین درسی بود که در آن روز از سردار سلیمانی آموخت.

 

 

 

 

پیوندها :---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شهدا برای کودکان - شهید قاسم سلیمانی

مهربانی شهید سلیمانی با کودکان

نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
تمامی خدمات و محصولات این سایت، حسب مورد دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه می‌باشند و فعالیت های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است. .
facebooktwiteryoueitaa